بهمن‌ماه ١٣۶۴، حاشیه‌ی اروند 
•▪●●•▪●●•▪●●•▪●●•▪●●•▪●●•▪●●
در میان نخلستان‌ها و در کنار آن جاده‌ی پر رفت و آمدی که جهاد می‌ساخت، برادران رزمنده منتظر بودند تا به خط مقدم اعزام شوند. باد در لا به لای شاخه‌های نخل تسبیحِ خدا می‌گفت و انسان بار دیگر مسجود ملائکه شده بود. مبادا غافل شویم و روزمرگی ما را از حضور تاریخی خویش غافل کند! 
بعضی‌ها نماز می‌خواندند، بعضی دیگر خفته بودند و بعضی نامه می‌نوشتند. در جمع همه‌ی بچه‌ها در سرتاسر جبهه طلبه‌ها حضور دارند و نشانه‌های آنها نیز عمامه‌های سیاه و سفیدی است که میراث پیامبران الهی است. این جبهه‌ها به گستردگی تاریخ است، تاریخ مبارزه‌ی انبیا و مؤ‌منین با طواغیت و مستکبرین، و ما از نماز برای نبرد با دشمن قدرت می‌گیریم. 

طلبه‌ی جوان با بذله‌گویی دلپذیری می‌گفت: «مثل اینکه آخرالزمان شده است. می‌خواهند از ما فیلم بگیرند!» :) و در همان حال سعی می‌کرد که عمامه‌ی خود را دیگرباره جمع کند. آن‌ دیگری هم مشغول سنگر ساختن شده بود. او می‌دانست که آخرالزمان است و این قرن، قرنی است که تکلیف استکبار یکسره می‌گردد، اگرنه، خود مدرسه را رها نمی‌کرد تا در مقابل کفر بایستد. 

از همان روز اول هر جا که می‌رفتیم حضور روحانیون با رایحه‌ی گل محمدی همراه بود. آنها با عطر و قرآن می‌آمدند و این هر دو رایحه‌ی بهشتی است. یکی از برادران رزمنده می‌گفت: «حضور طلبه‌ها در میان ما یاد خدا را زنده می‌دارد.» و در دل این حقیر گذشت که «آخر آنها ورثه‌ی انبیا هستند.» 

بخشی از متن مجموعه اول روایت فتح
به قلم سید مرتضی آوینی
✿ هفته دفاع مقدس گرامی باد ✿
/ 0 نظر / 16 بازدید