بچه ها یکی یک لیوان شربت می خوردند و دوباره شربت می خواستند. خیلی دل چسب بود، در آن هوای گرم نوشیدن یک لیوان شربت خنک مانند ریختن آبی بر روی آتش بود. پس از تمام شدن شربت سؤال های بچه ها بود که پشت سر هم پرسیده می شد. «این شربت برای چیست؟» چه کسی این شربت را داده است؟ برای چه؟ و از این قبیل سؤال ها.
خیلی کلافه شده بودم، با عصبانیت گفتم: «این شربت را محمد رحیم داده، از او سؤال کنید. محمدرحیم رو به بچه ها و با صدایی که آرامش و مهربانی در آن موج می زد گفت: «خوردید؟!.... نوش جانتان این شربت شهادت است». هنوز گفته ی محمدرحیم تمام نشده بود که چرخ بال های دشمن بر روی سر ما ریختند، هرکس به گوشه ای پناه برد، باران گلوله بود که بر سر ما می ریخت. سرم را محکم با دو دست گرفته و داخل سنگر پناه گرفتم.
بعد از خوابیدن صداها و گرد و خاک به پا شده فقط یک نفر بود که خدایی شد و به دیدار خداوند رفت و آن یک نفر کسی نبود جز محمدرحیم.
شهیدان از مرگ خود باخبر هستند، و این شربت را به راحتی نوش جان می کنند.
راوی: محمدرضا کردکاوامیان
/ 0 نظر / 30 بازدید