خاطره از سرهنگ خلبان شهید حسین خلعتبری

 


اوایل جنگ من در پایگاه هوایی دزفول بودم یک روز بعد از بمباران شهر توسط هواپیما های عراقی یک زن لر جنازه سوخته دخترش را جلوی من پرت کرد و گفت بی غیریت تو خلبان مایی و اجازه می دی اون نا مردا این بلا ها رو سر ما بیارن ؟! من گریه کردم و گفتم تو اولین پروازم به اولین شهری که رسیدم با خاک یکسانش می کنم . در اولین پرواز به عراق 

به شهر صفین که رسیدم خواستم تصمیم رو عملی کنم که در ورودی شهر یک مدرسه بود .ناگهان چهره آن دختر و مادرش جلوی چشمانم آمد و گفتم اگر من چنین کاری بکنم چه فرقی با آن خلبان عراقی دارم؟؟؟ بعد از آن که کلی بد و بیراه نثار دشمن کردم به سراغ اهداف نظامی رفتم...
 
 
/ 0 نظر / 14 بازدید