سالهای چشم انتظاری - خاطره از همسر شهید سرلشکرخلبان حسین لشکری 

چند سالی بود در خانه‌های سازمانی مهرآباد می‌نشستم. در طبقه پایین ما خانواده سرگرد روادگر که از خلبانان اسیر بود زندگی می‌کرد. فرزندم علی با پسر آقای روادگر هم‌سن بودند و هر دو به یک مدرسه می‌رفتند. تمام وقت در مدرسه و یا در خانه پیش هم بودند. 

چند روزی به آمدن اسرا نمانده بود. از طرف نیروی هوایی خانه و راهروها را نقاشی کردند و جلوی در منزل ما و آقای روادگر پلاکارد خوش آمدگویی نصب کردند. همه خوشحال بودیم پس از ده سال حسین را خواهیم دید، به خصوص علی. 

روزی که قرار بود خلبان‌ها آزاد شوند سربازان جلو خانه را آب پاشی می‌کردند. علی مرتب می‌رفت و می آمد و می‌گفت: الان بابا می‌آید.

همان شب آقای روادگر آمد ولی از لشگری خبری نبود. علی از همه ناراحت‌تر بود. وقتی از طبقه بالا به پایین نگاه می‌کرد و می‌دید دوستش دست در دست پدرش به گردش می‌رود احساس عجیبی به او دست می‌داد. مرتب از من می‌پرسید پس چرا بابا نمی آید.

نمی‌دانستم جوابش را چی بدهم و از این که لشگری با دیگر خلبانان نیامده بود شدیداً ناراحت و نگران بودم.

با وجود رفت و آمدهایی که مرتب در خانه آقای روادگر صورت می‌گرفت و ناراحت شدن علی، تصمیم گرفتم چند روزی به خانه پدرم بروم تا این که پلاکاردها را بردارند و رفت و آمدها تمام شود.

پس از یک هفته که برگشتم بالاخره نمی‌توانستیم با خانواده روادگر رفت و آمد نکنیم و همین موضوع از نظر روحی به علی لطمه می‌زد. پس از گذشت چهار ماه آقای روادگر از آن جا رفتند فکر می‌کنم به خاطر من و علی بود. 

با پیگیری‌های زیادی که انجام دادم و با صحبت‌های خلبانان اسیر، برایم مشخص شد سال 1367 لشگری را به دستور صدام حسین از بقیه اسرا جدا کرده‌اند."

---------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع کتاب 6410 روز اسارت براساس خاطرات شهید آزاده سرلشکرخلبان حسین لشکری که در این کتاب خاطرات همسر ایشان هم درج گردیده این شهید بزرگوار به مدت 18 سال در زندانهای عراق در اسارت بودند از سال 1359 تا سال 1377

 

/ 0 نظر / 19 بازدید