انگلیسی بلدی حرف بزنی ؟

ماجرای ازدواج شهید سرلشکرخلبان علی رضا یاسینی 

سرکار خانم پروانه محمودی همسر شهیدسرلشکر خلبان علیرضا یاسینی ماجرای ازدواج خودرا اینگونه بیان می نمایند :من پراونه محمودی متولد آبادان هستم بعدها منزل پدری ما به شیراز رفت.علیرضا پسر دائی من بود و من فقط گاهی که برای دیدار اقوام به خوزستان می رفتیم ایشان را میدیدم . سال آخر دانشسرای

معلمی بودم وداشتم برای امتحانات پایان ترم خودم راآماده میکردم که برادرم از تهران نامه نوشت علیرضا از آمریکا برگشته وبرای مدتی قراراست شیرازباشد نمیخواهم علیرضا به پایگاه بروداتاق خودم رامرتب کنید و بگذاریدعلیرضا آنجا باشد .من دوست بسیار صمیمی بنام معصومه داشتم که از اول دبیرستان با هم آشنا شده بودیم و با هم به دانشسرا رفتیم من ومعصومه بخاطر وابستگی که بهم داشتیم تصمیم گرفتیم اگر قرار است ازدواج کنیم با دومعلم ازدواج کنیم که همیشه دوستی مان تداوم داشته باشد وشخصا من دوست داشتم
با یک فرهنگی ازدواج کنم که زندگی آرامی داشته باشم.علیرضا به خانه ما آمده بود و مادرم او را نشناخته بود آن روز همه در اتاق دور علیرضا جمع شده بودند خواهرانم ، مادرم ، مادربزرگم و با هم می گفتند و می خندیدند من وارد اتاق شدم و علیرضا پرسید عمه جان ایشان ؟ و مادرم گفت دخترم پروانه .
بعد از آن مرتب به خانه ما رفت و آمد می کرد و من هرگز به ایشان فکر نمیکردم اما ایشان وقتی من را می دید می گفت خانوم معلم ما اومدیم سلام علیکم ، اما من توجهی نمیکردم حتی جواب سلامش را هم نمیدادم و بعدها برایم گفت من بخاطر تو می آمدم این همه بستنی می خریدم برای تو بود .

اوایل خرداد بود و من داشتم برای امتحانات پایان ترم خودم را آماده میکردم علیرضا به خانه ما آمده بود و در حیاط پیش پدرم نشسته بود پدرم علیرضا را خیلی دوست داشت و وقتی علیرضا به خانه می آمد بشدت از او پذیرائی میکرد .

آن روز خواهرم وارد اتاق شد و به من گفت : پروانه ، مامان و بابا و علیرضا دارند در مورد تو حرف میزنند و من پرسیدم در چه موردی ؟ خواهرم گفت فکر میکنم علیرضا از تو خواستگاری کرده است !

من منقلب شدم و فکر نمی کردم که علیرضا از من خواستگاری کند ، علیرضا پسر خوشتیپ و قد بلند بود و من فکر میکردم با یستی باید با دختر خیلی زیبا و آنچنانی ازدواج کند حتی من به دو تا از دوستانم گفته بودم کسی اگر قصد ازدواج دارد من یک پسردائی خلبان و خوش تیپ دارم ! چون خودم قصد نداشتم با یک خلبان ازدواج کنم . مادرم با یک ظرف بستنی وارد اتاقم شد و صورتم را بوسید و گفت : دخترم مبارک
است ! گفتم مادر جان چی مبارک است ؟ مادرم گفت بستنی ات را بخور فردا با هم حرف می زنیم .

فردا صبح می خواستم به دانشسرا بروم و علیرضا را دیدم که در یکی از اتاق ها خوابیده بود من را که دید گفت خانوم معلم سلام اجازه می دی برسونمت دانشسرا ؟ با خودم گفتم بهترین فرصت است که بتوانم به ایشان بگویم که قصد ازدواج با یک نظامی را ندارم .

به همین دلیل به ایشان گفتم بگذارید من از مادرم اجازه بگیرم و مادرم با خوشحالی گفت بله عمه جان ! پروانه را برسان و به من هم اخم کرد که مبادا علیرضا را ناراحت کنم !

وقتی که رفتیم طرف دانشسرا ، علیرضا با ماشین وارد دانشسرا شد و به ایشان گفتم کجا میروید حالا دانشجویان در مورد من چه فکری میکنند میگویند محمودی با این پسر چه میکند ؟
علیرضا گفت من میخواهم با شما حرف بزنم و منم جواب دادم باشه اما امروز نمی شود چون آخرین روز دانشسرا است و من بعد از پایان کلاس قرار است با دوستانم به رستوران برویم و ازآنها خداحافظی کنم . عصر که به خانه برگشتم همه خانه جمع بودند و مادرم به من گفت قرار است برویم حسین آباد و من به مادرم گفتم مامان این چه کاری بود که شما کردید؟ گفت هیچ نگران نباش پسر خوبی است و ازت خواستگاری کرده و خیلی هم دلت بخاد !
عصر با مادر و خواهران و مادربزرگم و علی رضا به حسین آباد رفتیم و در داخل ماشین هر چه علیرضا با من شوخی میکرد من جواب نمی دادم وقتی رسیدیم علیرضا گفت بیا با هم حرف بزنیم و منم گفتم بله من هم با شما خیلی صحبت دارم ، خواهرانم
هم برای فضولی افتادند دنبال ما و علیرضا راحت نبود که با من در حضور آنها حرف بزند و به انگلیسی به من گفت :? CAN YOU SPEAK ENGELISH 
من هم گفتم نه به حد شما نمی توانم حرف بزنم !

علیرضا آن موقع 21 سال داشت و شروع کرد به حرف زدن و گفت من دوست ندارم زیاد مجرد بمانم و از مجرد بودن لذت نمی برم من دنبال کسی هستم که برایم مثل یک دوست و رفیق برایم باشد و مادر خوبی برای فرزندانم و همراه و پشتیبان من باشد و اولین چیزی که برایم خیلی مهم است نجابت یک دختر است
شاید یک خانم خوش لباس نباشد که آدم می تواند او را به بوتیک ببرد و بهترین لباسها را تنش کند اما نجابت زن را کسی نمی تواند به او عرضه کند و من از حرفهای علیرضا بشدت منقلب شدم و به او علاقمند شدم و در یک مراسم بسیار ساده ازدواج کردیم و زندگی بسیار خوب و خوشی داشتیم 

/ 1 نظر / 19 بازدید
میم.میم

بسم الله السلام علیک یا ثارالله سلام و درود خدا بر شهدا رحمت خدا بر شما که رو به یاد شهدا می اندازید موفق باشید