به به! لقمان و خربزه تلخ

عصر یک  روز گرم  بود. غلامان فرشی زیر سایه ی درختی پهن کردند.یکی از غلامان  خربزه ای ازجالیز چید وبرای ارباب اورد.
ارباب خربزه رابرید  و قبل از آنکه  آن را بخورد گفت :لقمان رابیاورید. همه میدانستند تا لقمان آن را نخورد ، ارباب لب به آن نمی زند . لقمان عزیزترین غلام ارباب بود و ارباب قلبا" او را بسیار دوست داشت . مدت زیادی نگذشت که لقمان امد.
ارباب قاچی خربزه رابرید وبه دست او داد وگفت: بخور! لقمان خربزه را طوری خورد که گویی بسیارشیرین وخوشمزه است.
 ارباب از طرز خوردن لقمان  خوشش امدویک قاچ دیگر به اوداد.لقمان قاچ دوم راهم همان طور خورد.بدین ترتیب ارباب هفت قاچ خربزه به لقمان داد واو همه را با لذت خورد.
مقدار کمی از خربزه باقی مانده بودارباب دستهایش رابه هم مالید وگفت:این راهم من می خورم!وبااشتها گاز بزرگی به خربزه زد.اما خربزه ان قدر تلخ بود که مجبورشدهر چه در دهانش بود رابیرون بریزد.ارباب درحالی که چهره اش را درهم کشیده بود با ناراحتی به لقمان گفت:تو چطور توانستی هفت قاچ ازاین خربزه ی تلخ رابخوری؟
لقمان گفت:ارباب!من عمری خوردنی های لذیذ ونوشیدنی های گوارا ازدست شما خورده ام دیدم درست نیست که تلخی این خربزه را به روی شما بیاورم وبخاطر خوردن چیزی که از دست شما گرفته ام،چهره ام رادر هم بکشم واظهار ناراحتی کنم.
ارباب که از این همه جوانمردی وبزرگواری حیرت کرده بود،انگشتر قیمتی خود را به لقمان بخشید.

راستی بچه ها دیدن خیلی از آدما تا وقتی یه مشکل کوچیکی تو زندگیشون ایجاد می کنه داد ناشکریشون گوش فلک رو کر می کنی اما همینا مادامی که همه چی سرجاش و کارهاشون رو ریله و درسته یه دونه هم شکر نعمتاشون رو نمی شنویم ... واقعا که ...!

/ 0 نظر / 18 بازدید